تبليغاتX
I♥U*کلبه ی عشق*I♥U

















I♥U*کلبه ی عشق*I♥U

زمستان را تحقیر نکن،بهار هرچه دارد از زمستان است.

 

سلام ...

حدود یک سال با هم بودیم

تو این یک سال دوستای خیلی خوبی پیدا کردم

خیلی چیزا از خیلی ها یاد گرفتم و خوش حالم که با شما بودنو حس کردم...

خاطره های خوبی باهم داشتیم...

اما...

مجبورم وبمو حذف کنم

خییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی برام سخته جدایی از بعضی ها

فراموشم نکنیناااااااا

بای بای

 

اپمو بخونین بعد برین خیلی قشنگه

 

گفتگوی کودکانه با خدا:

خدای عزیز! به جای اینکه بگذاری مردم بمیرند و مجبور باشی آدمای جدید بیافرینی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمی‌کنی؟ امی

خدای عزیز! شاید هابیل و قابیل اگر هر کدام یک اتاق جداگانه داشتند همدیگر را نمی‌کشتند، در مورد من و برادرم که مؤثر بوده. لاری

خدای عزیز! اگر یکشنبه، مرا توی کلیسا تماشا کنی، کفش‌های جدیدم رو بهت نشون میدم. میگی

خدای عزیز! شرط می‌بندم خیلی برایت سخت است که همه آدم‌های روی زمین رو دوست داشته باشی. فقط چهار نفرعضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمی‌توانم همچین کاری کنم. نان

خدای عزیز! در مدرسه به ما گفته‌اند که تو چکار می‌کنی، اگر تو بری تعطیلات، چه کسی کارهایت را انجام می‌دهد؟ جین

خدای عزیز! آیا تو واقعاً نامرئی هستی یا این فقط یک کلک است؟ لوسی

خدای عزیز! آیا تو وافعاً می‌خواستی زرافه اینطوری باشه یا اینکه این یک اتفاق بود؟ نورما

خدای عزیز! چه کسی دور کشورها خط می‌کشد؟ جان

خدای عزیز! آیا تو واقعاً منظورت این بوده که آ« نسبت به دیگران همانطور رفتار کن که آنها نسبت به تو رفتار می‌کنند؟ آ» اگر این طور باشد، من باید حساب برادرم را برسم. دارلا

خدای عزیز! بخاطر برادر کوچولویم از تو متشکرم، اما چیزی که من به خاطرش دعا کرده بودم، یک سگ کوچولو بود. جویس

خدای عزیز! وقتی تمام تعطیلات باران بارید، پدرم خیلی عصبانی شد. او چیزهایی درباره‌ات گفت که از آدم‌ها انتظار نمی‌رود بگویند. به هر حال، امیدوارم به او صدمه‌ای نزنی. دوست تو (اما نمی‌خواهم اسمم رو بگم)

خدای عزیز! لطفاً برام یه اسب کوچولو بفرست. من فبلاً هیچ چیز او تو نخواسته بودم. می‌توانی درباره‌اش پرس و جو کنی. بروس

خدای عزیز! برادر من یک موش صحرایی است. تو باید به اون دم هم می‌دادی‌ها! ها! دنی

خدای عزیز! فکر می‌کنم منگنه یکی از بهترین اختراعاتت باشد. روث

خدای عزیز! من همیشه در فکر تو هستم حتی وقتی که دعا نمی‌کنم. الیوت

خدای عزیز! من دوست دارم شبیه آن مردی که در انجیل بود، 900 سال زندگی کنم. با عشق کریس

خدای عزیز! ما خوانده‌ایم که توماس ادیسون نور را اختراع کرد. اما توی کلاس‌های دینی یکشنبه‌ها به ما گفتند تو این کار رو کردی. بنابراین شرط می‌بندم او فکر تو را دزدیده. با احترام دونا

خدای عزیز! آدم‌های بد به نوح خندیدند آ« تو احمقی چون روی زمین خشک کشتی می‌سازی آ» اما اون زرنگ بود. چون تو رو فراموش نکرد. من هم اگر جای اون بودم همین کارو می‌کردم. ادی

خدای عزیز! لازم نیست نگران من باشی. من همیشه دو طرف خیابان را نگاه می‌کنم. دین

خدای عزیز! فکر نمی‌کنم هیچ کس می‌توانست خدایی بهتر از تو باشد. می‌خوام اینو بدونی که این حرفو بخاطر اینکه الان تو خدایی، نمی‌زنم. چارلز

خدای عزیز! هیچ فکر نمی‌کردم نارنجی و بنفش به هم بیان. تا وقتی که غروب خورشیدی رو که روز سه‌شنبه ساخته بودی، دیدم، معرکه بود. اجی

 

دوستتون دارم

نمیگم چقدر چون اندازه نداره

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت17:28توسط ღ•*•ღالنازღ•*•ღ | |

 

                                                 

                                                      خواستم برم از اینجا

                                                           اما پاهام نیومد

                                              پامو بردم ولی حیف، دلم باهام نیومد

                                             دیدم که این دل من با رفتنم شکسته

                                           فکر کرده برمیگردم باز منتظر نشسته

                                              گفتم دل دیوونه کی قدرتو میدونه ؟

                                          وقتی نباشی باز هم کی منتظر میمونه ؟

                                                      کی منتظر میمونه ؟

                                            برای موندن من دیگه نمونده جایی

                                          میخوام بخونم اما واسم نمونده نا یی

      

                                       

 

                                       من وقتی به دنیا امدم صدایی در گوشم طنین انداخت و گفت:

 

تا آخر عمرت با تو خواهم بود.

 

گفتم تو کیستی:گفت من غم هستم.

 

خندیدم و فکر کردم که غم عروسکی است که با او بازی خواهم کرد.

 

بعد ها دیدم که من عروسکی هستم که غم با من بازی میکند.

 

                                                 

 

                                              

من پری کوچک تنهایی ر ا میشناسم

 

که در اقیانوس مسکن گزیده است

 

و دلش را در بک نیلبک چوبین می نوازد آرام آرام...

 

که شب از یک بوسه می میرد و

 

سحر گاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

 

 

 

 

آیا میدانستید

عشق با لبخند شروع میشود

با بوسه رشد می کند

و با اشک پایان میابد.

 

+نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت21:57توسط ღ•*•ღالنازღ•*•ღ | |

روزی روزگاری، در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند. شادی، غم، غرور، عشق و....
روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت. همه ی ساکنین جزیره، قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند. اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند، چون او عاشق جزیره بود
.
وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت، عشق از ثروت که با قایقی باشکوه جزیره را ترک می کرد، کمک خواست و به او گفت: آیا می توانم با تو همسفر شوم؟

ثروت گفت: نه، مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد
.
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود، کمک خواست. غرور گفت: نه، نمی توانم تو را با خودم ببرم، چون تمام بدنت خیس است و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد
.
غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت: اجازه بده من با تو بیایم. غم با صدای حزن آلود گفت: آه، عشق، من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تنها باشم
.
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد: شادی، خواهش می کنم مرا با خود ببر
.
اما شادی آنقدر غرق شور و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید
.
آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود. گریه اش گرفت. ناگهان صدایی سالخورده گفت: بیا عشق، من تو را خواهم برد
.
عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک گفت
.
وقتی به خشکی رسیدند، پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد
.
عشق نزد علم که مشغول حل مسئله ای روی شن های ساحل بود، رفت و از او پرسید: آن پیرمرد که بود؟

علم پاسخ داد: زمان
.
عشق با تعجب گفت: زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟

علم لبخندی خردمندانه زد و گفت: زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.

 


_________________________________________________

_________________________________________________

__________________________________________________

 

همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...

هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...

يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...

ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...

صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد...

+نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت19:43توسط ღ•*•ღالنازღ•*•ღ | |

 

سلم بچه ها یه داستان خییییلی قشنگ گذاشم حتما حتما بخونید!


 


مزدا 323 قرمز رنگ، تا به نزديكي دختر جوان رسيد به طور ناگهاني ترمز كرد . خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حركت ايستاد ، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جايي كه پنجره جلو دقيقا روبروي دختر جوان قرار گرفت . اين اولين خودرويي نبود كه روبروي دختر توقف مي كرد ، اما هريك از آنها با بي توجهي دختر جوان ، به راه خود ادامه مي دادند . دختر جوان، مانتوي مشكي تنگي به تن كرده بود كه چند انگشتي از يك پيراهن بلند تر بود . شلواري هم كه تن دخترك بود ،همچون مانتويش مشكي بود و تنگ مي نمود كه آن هم كوتاه بود و تا چند سانتي پايين تر از زانو را مي پوشاند . به نظر مي آمد كه شلوار به خودي خود كوتاه نيست و انتهاي ساق آن به داخل تا شده . دختر جوان نتوانست اهميتي به مزداي قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره خم كرد و به راننده گفت :" بفرماييد؟" . مزدا مسافري نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره اي بود كه عينك دودي ظريفي به چشم داشت . پسر جوان بدون معطلي و با بياني محترمانه گفت : " خوشحال ميشم تا جايي برسونمتون". دختر جوان گفت : " صادقيه ميرما". پسر جوان بي درنگ سرش را به نشانه تائيد تكان داد و پاسخ داد : " حتماً، بفرماييد بالا ". دخترك با متعجب ساختن پسر جوان، صندلي عقب را براي نشستن انتخاب كرد .چند لحظه اي از حركت خودرو نگذشته بود كه دختر جوان ، در حالي كه روسري كوچك و قرمز خود را عقب و جلو مي كشيد و موهاي سرازير شده در كنار صورتش را نظم مي داد ،گفت :" توي ماشينت چيزي براي گوش كردن نيست "

- البته .
پسر جوان ،سپس پخش خودرو را روشن كرد . صداي ترانه اي انگليسي زبان به گوش رسيد . از آينه به دختر جوان نگاهي انداخت و با همان لبخند ظريفش كه از ابتدا بر لب داشت گفت :"كريس دبرگ هست ، حالا خوشتون نمياد عوضش كنم ". دخترك با شنيدن حرف پسرجوان ،خنده تمسخر آميزي سر داد .
- ها ها ها ، اين كه اريك كلاپتون . نميشنوي مگه ، انگليسي مي خونه . اصلا كجاش شبيه كريس دبرگ .
- اِه ، من تا الان فكر مي كردم كريس دبرگ . مثل اينكه خيلي خوب اينا رو مي شناسيد ها .
دخترك ، قيافه اي به خود گرفت و ادامه داد:" اِي ، كمي "
- پس كسي طرف حسابمه كه خيلي موسيقي حاليشه . من موسيقي رو خيلي دوست دارم ، اما الان اونقدر مشغله ذهني دارم كه حال و حوصله موسيقي كار كردن رو ازم گرفته .
دخترك لبخندي زيركانه زد و با لحني كش دار گفت:" اي بابا، بسوزه پدر عاشقي . چي شده ، راضي نميشه ؟"
- نه بابا، من تا حالا عاشق نشده ام . البته كسي رو پيدا نكرده ام كه عاشقش بشم ، و اگرنه اگه مورد خوبي پيش بياد ، از عاشقي هم بدم نمياد . اصل قضيه اينه كه، قبل از اينكه با ماشين بزنم بيرون و در خدمت شما باشم ، توي خونه با بابام دعوام شد .
- آخي ، سرچي؟ لابد پول بهت نمي ده.
- نه ، تنها چيزي كه ميده پول . مشكل اينجاست كه فردا دارم مي رم بروكسل، اونوقت اين آقا گير داده بمون توي شركت كار داريم .
با گفتن اين جملات توسط پسر جوان ، دخترك، با اينكه سعي مي كرد به چهره اش هويدا نشود ، اما كاملا چهره اش دگرگون شد و با لحني كنجكاوانه پرسيد: " اِه، بروكسل چي كار داري؟ "
- دايي ام چند سالي هست كه اونجاست . بعد از سه چهار ماه كار مداوم ، مي خواستم برم اونجا يه استراحتي بكنم؟
دخترك بادي به غبغب انداخت و سريع پاسخ داد:
- اتفاقا من هم يك هفته پيش از اسپانيا برگشتم.
- اِه، شما هم اونجا فاميل داريد؟ كدوم شهر.
- فاميل كه نداريم ، براي تفريح رفته بودم ونيز.
پسر جوان نيشخندي زد و گفت : اصلا ولش كن بابا ، اسم قشنگتون چيه؟
- من دايانا هستم. اسم تو چيه، چند سالته؟ چه كاره اي؟
- چه خبره؟ يكي يكي بپرسيد، اين جوري آدم هول ميشه ... اولاً اين كه اسم خيلي قشنگي داريد ، يكي از اون معدود اسم هايي كه من عاشقشونم . اسم خودم سهيل ، 25 سالمه و پيش بابام كه كارگذار بورس كار مي كنم . خوب حالا شما .
دخترك با شنيدن اين حرفهاي سهيل ، چهره اش گلگون شد و به تشويش افتاد .
- من كه گفتم ، اسمم داياناست . 23 سالمه و كار هم نمي كنم . خونمون سمت الهيه است و الان هم محض تفريح دارم مي رم صادقيه . تا حالا بوتيك هاي اونجا نرفته ام . با يكي از دوستام اونجا قرار گذاشته ام تا بوتيك هاش رو ببينيم و اگه چيز قشنگي هم بود بخريم .
- همين چيزايي هم كه الان پوشيده ايد خيلي قشنگه ها.
دايانا ، گره كوچك روسريش را باز كرد و بار ديگر گره كرد . سپس گفت:
- اِي ، بد نيست . اما ديگه يك ماهي هست كه خريدمشون . خيلي قديمي شده اند ... . ولش كن ، اصلا از خودت بگو ، گفتي موسيقي كار نكرده اي و دوست داري كار كني ، آره؟
- چرا ، تا چند سال پيش يه مدتي پيانو كار مي كردم.
دخترك ، سعي مي كرد دلبرانه سخن وري كند ، اما ناگهان به جوشش افتاد ، طوري كه منقطع صحبت مي كرد و كلمات را دستپاچه بيان مي كرد.
-اي واي، من عاشق پيانو ام . خيلي دوست دارم پيانو كار كنم ، يعني يه مدتي هست كه كلاسش رو مي رم ، اما هنوز خيلي بلد نيستم . ... اصلا اينجوري نميشه، نگه دار بيام جلو بشينم راحت تر حرف بزنيم .
سهيل ، بي ردنگ خودرو را متوقف كرد . دايانا هم سريع پياده شد و به صندلي جلو رفت .
-دايانا خانوم ، داريم مي رسيما .
- دايانا خانوم كيه؟ دايانا ... . ولش كن ، فعلا عجله ندارم . بهتره چند دقيقه ديگه هم با هم باشيم . آخه من تازه تو رو پيدا كرده ام . تو كه مخالفتي نداري ؟
- نه ، من كه اومده بودم حالي عوض كنم . حالا هم كي بهتر از تو كه حالم رو عوض كنه . فقط بايد عرض كنم كه الان ساعت نه و نيمه ، حواست باشه كه ديرت نشه .
دخترك با شنيدن صحبت هاي سهيل، وقتي متوجه ساعت شد، چهره اش رنجور شد و در حالي كه لب خود رابا اضطراب مي گزيد ، گفت:
-آره راست ميگي ... پس حداقل يه چند دقيقه اي ماشينت رو دور فلكه نگه دار ، باهات كار دارم .
سهيل ، با قبول كردن حرفهاي دايانا ، حوالي ميدان كه رسيد ، خودرو را متوقف كرد . روي خود را به دخترك كرد و كمرش را به در تكيه داد . عينك دودي را از چشمانش برداشت .چهره اي نسبتا گيرا داشت . ته ريشي به صورتش بود و موهايي ژوليده داشت كه تا گوشش را مي پوشانيد . پخش خودرو را خاموش كرد و سپس با همان لبخندي كه بر لب داشت گفت :
- بفرماييد.
ديگر كاملا از ظاهر و طرز صحبت دخترك مي شد پي به هيجانش برد.
- موبايلت ... شماره موبايلت رو بده، البته اگه ممكنه .
پسر جوان لحظه اي فكر كرد و سپس گوشي همراه خود را از روي داشبورد- پشت فرمان برداشت . آن را به سمت دايانا دراز كرد.
- بگير ، زنگ بزن گوشي خودت كه هم شماره تو روي موبايلم ثبت بشه و هم شماره من روي موبايل تو بيفته . فقط صبر كن روشنش كنم ... اونقدر اعصابم خورد بود كه گوشي رو خاموش كردم .
دايانا ، به محض ديدن گوشي گران قيمت سهيل به وجد آمد . اما سريع شوق خود را كتمان كرد و فقط به گفتن"كوشي خوبي داري ها" قناعت كرد .
- قابلت رو نداره . اتفاقا بايد عوضش كنم ، خيلي يوغره.
- خوب ، ممنون . فقط بگو كي مي تونيم همديگه رو دوباره ببينيم .
- ببينم چي ميشه . اگه فردا برم بروكسل كه هيچ، اما اگه تهران بودم يه كاريش مي كنم . اصلا بهم زنگ بزن .
- باشه ... پس من مي رم .فعلا خداحافظ .
- خوشحال شدم،...خداحافظ . ... زنگ يادت نره .
دختر جوان ، درحالي كه احساس مسرت مي كرد ، با گامهايي لرزان (از شوق) از خودرو خارج شد . هر چند قدمي كه بر مي داشت ،سرش را برمي گرداند و مزدا را نگاه مي كرد و دستي براي سهيل تكان مي داد . پس از دور شدن دايانا ، سهيل از داخل خودرو پياده شد و طوري كه دايانا متوجه نمي شد، او را تعقيب كرد . حوالي همان ميدان بود كه دايانا روي صندلي هاي يك ايستگاه اتوبوس نشست . سهيل ،دايانا دستش را به ساق شلوار خود انداخت و تايي كه از داخل داده بود را باز كرد . شلوارديگر كوتاه نبود . از داخل كيفي كه بر روي دوشش بود مقنعه اي بيرون آورد و در لحظه اي كوتاه آنرا سر كرد و از زير مقنعه ، تكه پارچه اي كه بر سرش بود ، بيرون كشيد . از داخل همان كيف ، آينه كوچكي خارج كرد و با يك دستمال كوچك ، از آرايش غليظي كه روي صورتش بود كاست . موهاي خرمايي رنگش را كه روي صورتش سرازير شده بود ، داخل مقنعه كرد و با آمدن اولين اتوبوس ، از محل خارج شد . سهيل در طول ديدن اين صحنه ها ، همچنان لبخند بر لب داشت . با رفتن دايانا، سهيل به سمت مزدا حركت كرد . به خودرو كه نزديك مي شد زنگ موبايلي كه همراهش بود ، به صدا در آمد. سهيل بلافاصله گوشه اي لابلاي جمعيت در حال گذر ، خود را پنهان كرده بود و دايانا را نظاره مي كرد . پاسخ داد:
- بله؟
صداي خواهش هاي پسر جواني از آنسوي گوشي آمد .
- سلام ، آقا هر چي مي خوايي از تو ماشين بردار ، فقط ماشين رو سالم بهم تحويل بده . تو رو خدا ، بگو كجاست بيام ببرم ...
- خوب بابا ، چه خبرته . تا تو باشي و در ماشينت رو براي آب هويج گرفتن باز نزاري ... ببينم به پليس هم زنگ زدي ؟
- نه ، به جون شما نه ، فقط تو رو خدا ماشين رو بده .
- جون من قسم نخور ، من كه مي دونم زنگ زده اي ...ولي عيبي نداره ، آدرس مي دم بيا ... فقط يه چيزي ، اين يارويي كه سي ديش توي ماشينت بود كي بود؟
- كي ؟ اون خارجيه ؟ ... استينگ بود ، استينگ .
- هه هه ... يه چيز ديگه هم مي پرسم و بعدش آدرس رو مي دم ؛ ونيز توي اسپانياست ؟
- ونيز؟ نه بابا، ونيز كه توي ايتالياست ... آقا داري مسخره ام مي كني ، آدرس رو بده ديگه ...
- نه ، داشتم جدول حل مي كردم . مزداي قرمزت ، ضلع جنوبي صادقيه پارك شده . گوشيت رو مي زارم توي ماشين ، ماشين رو هم مي بندم و سوييچ رو مي اندازم توي سطل آشغالي كه كنار ماشينته . راستي يه دايانا خانوم هم بهت زنگ مي زنه ، يه دختر خوشگل،... برو حالش رو ببر ، برات مخ هم زدم ،... خداحافظ

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت19:38توسط ღ•*•ღالنازღ•*•ღ | |

سلام دوستای گلم

حال و احوال؟

خوش میگذره؟

ببخشید من یه معذرت خواهی از تموم دوستایی که تو این مدت کامنت گذاشتن باید بکنم

خودتون دیگه میدونین وقت امتحانا بود و اصلا وقت نت اومدن نداشتم

ولی این دفعه قول قول قول واسه همتون میترکونم!!!!!!!

زمانهاي قديم وقتي هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود

فضيلتها و تباهي ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت! گفت : بياييد بازي کنيمٍ ، مثل قايم باشک


ديوانگي ! فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم

چون کسي نمي خواست دنبال ديوانگي بگردد همه قبول کردند.

ديوانگي چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد
!!

يک..... دو.....سه
...

همه به دنبال جايي بودند تا قايم بشوند



نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

خيانت داخل انبوهي از زباله ها مخفي کرد
.

اصالت به ميان 
به راه افتادابرها رفت و

هوس به مرکززمين


دروغ که مي گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت !

طمع داخل يک سيب سرخ قرار گرفت
.

حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق
.

آرام آرام همه قايم شده بودند و


ديوانگي همچنان مي شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار

اما عشق هنوز معطل بود و نمي دانست به کجا برود.

تعجبي هم ندارد قايم کردن عشق خيلي سخت است
.

ديوانگي داشت به عدد 100 نزديک مي شد


که عشق رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست

ديوانگي فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام

همان اول کار تنبلي را ديد. تنبلي اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود!د

بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيداما از عشق

خبري نبود.ديوانگي ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت

و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوي گل رز مخفي شده است.

ديوانگي با هيجان زيادي يک شاخه از درخت کند و آنرا با قدرت

تمام داخل گلهاي رز فرو کرد .صداي ناله اي بلند شد .

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوي

صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون مي ريخت.

شاخه ي درخت چشمان عشق را کور کرده بود
.

ديوانگي که خيلي ترسيده بود با شرمندگي گفت


حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتوني کاري بکني

، فقط ازت خواهش مي کنم از اين به بعد يارمن باش .

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم
.

واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگي همراه يکديگر به

احساس تمام آدم هاي عاشق سرک مي کشند

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت11:47توسط ღ•*•ღالنازღ•*•ღ | |

 

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com    تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com    تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com    تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

آسمان دل من باراني است

چشم هايم تاريك

مقصد دور ، مرگ اما نزديك

كوچه از زمزمه ي عابر عاشق خاليست

همه جا ساكت و سرد

رنگ تن پوش سپيداران زرد

تار ، ني، قانون ، درد

هيچ رحمي در خاطره ي سرما نيست

نگرانم ، نگران

غم يك عشق در اين نزديكي است

در صدايي لرزان

و غم ما كم نيست

از هوايي بهتر ، بر زميني ديگر

بارشي از عشق خواهد باريد

و آن فاجعه خواهد پيوست

سايه اي خفته به ديوار ، نگاهي پر درد

حس بيگانگي در من جاري است

آه سرما ، سرما

در حنجره سحر تو.

 اين پنجره خواهد پوسيد

 تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com    تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com    تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com    تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

کاش می شد سرزمین عشق را

در میــان گـام ها تقـســیم کـــرد

کــاش می شــد با نگاه شــاپرک

عشــق را بر آســمان تفـهیم کرد

کاش می شد با دو چشم عاطفه

قلب ســرد آســمان را ناز کــرد

کاش می شد با پری از برگ یاس

تا طلــوع ســـرخ گـل پـرواز کــرد

کاش میشد با نسیم شامگاه

برگ زرد یاس ها را رنگ کرد

کاش می شد با خزان قلبها

مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد

کاش میشد در سکوت دشت شب

ناله ی غمگین باران را شنید

بعد دست قطره هایش را گرفت

تا بهار آرزو ها پر کشید

کاش می شد مثل یک حس لطیف

لابه لای آسمان پر نور شد

کاش می شد چادر شب را کشید

از نقاب شوم ظلمت دور شد

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com    تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com    تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com    تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 

 

+نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت22:5توسط ღ•*•ღالنازღ•*•ღ | |

 

 گفت پنج وارونه چه معنا دارد ؟ خواهر كوچكم اين را

 پرسيد من به او خنديدم كمي آزرده و حيرت زده گفت

 روي ديوار و درختان ديدم بازهم خنديدم گفت ديروز

خودم ديدم? مهران پسر همسايه پنج وارونه به مينو

 ميداد آنقدر خنده برم داشت كه طفلك ترسيد بغلش

 كردم و بوسيدم و با خود گفتم بعدها وقتي غم سقف

 كوتاه دلت را خم كرد بي گمان مي فهمي پنج وارونه

چه معنا دارد

 

tifooses.coo.ir

 

خداوندا :کسی از پشت پرچین نگاهم کرد 

 نگاهم کرد وبا افسون چشمانش سر به راهم کرد 

سفر،غربت، اسیری دربه در بودن چه گویم 

که تنها شوق ماندن در کنارم بی پناهم کرد

اگر دنیای ما دنیای سنگ است


بدان سنگینی سنگ هم قشنگ است


اگر دنیای ما دنیای درد است


بدان عاشق شدن از بحررنج اس


اگر عاشق شدن پس یک گناه است


دل عاشق شکستن صد گناه است

 

 
گفت : مي خوام برات يه يادگاري بنويسم . گفتم:کجا ؟
 
 گفت : رو قلبت . گفتم مگه مي توني ؟ گفت : آره
 
سخت نيست ، آسونه. گفتم باشه .بنويس تا هميشه
 
يادگاري بمونه. يه خنجر برداشت . گفتم اين چيه ؟
 
گفت : سيسسسسس. ساکت شدم . گفتم : بنويس
 
ديگه ، چرا معطلي . خنجرو برداشت و با تيزي خنجر
 
نوشت . دوست دارم ديوونه. اون رفته ، خيلي وقته ،
 
کجا ؟ نمي دونم . اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم
 
 مونده. دوست دارم ديوونه......
 

 

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت23:38توسط ღ•*•ღالنازღ•*•ღ | |

 

اي كه چشم روشنت را سايه هاي غم گرفته

قلب تو از رفتن من اين چنين ماتم گرفته

بعد من روزي پريشان مي روي تو پري من

تا بسازي از سكوتت قصه و افسانه ي من

ياد  روزهاي  آشنايي  و  جدايي

چشم تو غمگين تر از باران گريه ست

مي فشاني اشك حسرت در غم عهد شكسته

ديگر از گريه چه حاصل بين ما دريا نشسته

 

 

غریب است و بیمار و تنها ، دلم

کجایی که جا مانده اینجا  ، دلم

ز جور تو نشکسته و بشکند

از این عشق فولادی اما دلم

من امشب صدا می زنم ناله را

مبادا غریبی کند با دلم

به حدی خبر دارم از درد هجر

که می سوزد از داغ فردا دلم

شب ممتد و رنج دنباله دار

پریشان منم ، نا شکیبا دلم

چه گویم من از سردی مهر او

که می لرزد از غم ، سرا پا دلم

افق دور و مه دور و او دورتر

به داد دلم رس ، خدایا دلم

شدم بینوا تا در این بی کسی

به حال دلم سوخت یکجا دلم

 

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت19:15توسط ღ•*•ღالنازღ•*•ღ | |